ملا محمد مهدي النراقي ( مترجم : مجتبوي )

9

جامع السعادات ( علم اخلاق اسلامى ) ( فارسي )

شمع فراهم مىشد ناتوان بود . و ميل شديد و حرص براى تحصيل علم او را بر آن مىداشت كه در مستراح مدرسه برود تا از چراغ آنجا براى مطالعه استفاده كند . لكن عزّت نفس او را مانع مىشد كه اجازه دهد ديگران از حال او آگاه شوند و وقتى كسانى به آنجا نزديك مىشدند تنحنح مىكرد كه پندارند براى قضاى حاجت آنجا نشسته است . اين حادثه كوچك ، عزّت نفس و قوّت اراده و صبر او را در طلب علم به درجهء فوق العاده اى كه جز براى نوابغ يگانه ميسّر نيست نشان مىدهد . ( دوّم ) پيشه ورى دكانش در كاشان در راه مدرسه اى بود كه نراقى در آنجا درس مىخواند . اين كاسب مؤمن ملاحظه كرد كه جامهء اين طلبه سخت كهنه و پاره است و از اين در شگفت شد زيرا مىديد كه وى مانند ديگر طلاب برخى چيزهاى مورد نياز را خريدارى مىكند . تصميم گرفت كه براى خشنودى خدا جامهء شايسته اى براى او تهيه كند . چنين كرد و هنگامى كه آن دانشجو از مقابل دكان او مىگذشت آن را به او تقديم كرد و به اصرار به او قبولاند . امّا اين دانشجوى منيع الطَّبع روز بعد نزد دوست كاسبش باز گشت و لباس را به او برگرداند و گفت : وقتى اين لباس را پوشيدم پستى طاقت - فرسائى در خود مشاهده كردم بخصوص آن موقع كه از برابر ديدگان تو بگذرم ، ديدم من تاب تحمّل اين رنج روحى را ندارم ، لباس را انداخت و با عزّت و كرامت نفس رهسپار شد . ( سوّم ) همچنين دربارهء او نقل كرده‌اند - و اين مهمتر از اوّلى و دومى است - كه نامه هائى كه [ از وطن ] برايش مىرسيد باز نمىكرد بلكه آنها را همچنان زير تشك خود مىگذاشت تا چيزى نخواند كه مايهء دل مشغولى و اضطراب خاطر شود و او را از طلب علم باز دارد . و صبر بر اين كار مستلزم ارادهء بسيار قوى و بر خلاف عادت ديگر مردم است . اتّفاق را پدرش ( ابو ذر ) در نراق كشته شد و او در آن موقع در اصفهان در محضر استاد بزرگوار اسماعيل خاجوئى بود . به او نامه نوشتند كه براى تقسيم ميراث و ديگر كارها به نراق آيد . ولى او بر حسب عادت نامه را باز نكرد و از ماجرا آگاه نشد . و چون مدّتى طولانى گذشت بار ديگر به او نوشتند باز هم جوابى نداد . وقتى كه از او نااميد شدند جريان واقعه را به استادش خاجوئى نوشتند تا به او خبر دهد و به نراق گسيلش دارد . و استاد - بنابر عادت مردم - از دادن خبر ناگهانى ترسيد و ضمن مجلس درس با